حسين قلى خان نظام السلطنه مافى

108

خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى )

ببرد آن طرف طاق مداين در جائى كه نزديك باشد لنگر بيندازد ؛ ما بعد از زيارت به آنجا برويم . رفتم زيارت و نماز ظهر و عصر كردم . حاجىها از واهمهء آن‌كه خادم يا زيارت نامه‌خوان از آن‌ها چيزى بخواهند ، مشغول نماز بودم كه به تفرقه فرارى شدند . من بيرون آمدم و انعام متولى را دادم . رفتم طاق مدائن را سياحت كردم ، ولى عبرت حاصل نشد « 33 » . تا جهاز مسافتى بود و گرماى هوا شدت داشت ، به زحمت رسيديم . سه ساعت به غروب مانده بود ، ديدم حاجىها مضطرب آمدند كه ، دو نفر ما در صحرا گم شده است . چون صحرا از درخت كار و مغيلان و خارهاى ديگر جنگل است ، لابد كاپيتان كشتى را حكم به توقف نمودم . يك نفر از عملهء كشتى را دو ليره اجرت دادم كه براى تفحص بين اعراب ساحل برود ؛ رفت . آن شب را مانديم . صبح آن دو نفر را كه در يك قبيلهء عرب پيدا كرده بود ، آورد . هر دو را توبيخ كردم و دو ليره به آن عربى كه از قبيله تا كشتى هدايت كرده بود ، دادم . راه افتاديم . يك شب هم در عماره توقف كردند . براى تماشاى عماره پياده شديم . يك جوان اسلامبولى در كشتى بود ؛ از روز حركت از بغداد تا ورود بصره ، اغلب تار مىزد به آهنگ مثنوى و از اشعار مولوى به فارسى شكسته چنان كه شأن لفظ تركى است مىخواند . و ما در جهاز محظوظ بوديم . آن شب هم كه مهمان حاكم عماره بوديم ، در بالاخانهء عمارت دولتى تا نصف شب زد و خواند . روز سوم وارد بصره شديم ، به عمارت آقا محمد جواد نزول شد ؛ كمال ادب و پذيرائى را كرد . حاجى ميرزا صادق خان كاشى كارگزار آنجا بود ؛ به استقبال آمد و فرداى آن روز را دعوت كرد . سه روز مانديم تا جهاز ميل عازم بوشهر شد و رفتيم « 34 » . ورود به بوشهر و ماجراى اسماعيل ميرزا پانزدهم ذيقعده وارد بوشهر شدم ، به خانهء حاجى ابو القاسم حاجى على اكبر . جميع تجار تا اسكله استقبال كرده بودند با حاجى ميرزا عبد الله خان كارگزار و فراشباشى حاجى نصير الملك . در اين بين ، سيد كربلائى مسخره را ديديم ؛ پرسيدم ، اينجا چه مىكنى ؟ گفت ، به عزم مكهء معظمه آمده‌ام . رفيقى شاهزاده دارم كه طفيلى او هستم و فردا مىرويم . با من به منزل حاجى ابو القاسم آمد ، آنجا شرح مبسوطى از وضع شاهزاده گفت كه قليان‌هاى سرطلا و سماور و اسباب نقره و پرده‌هاى متعدد الوان و جواهرات دارد . اهل مازندران است و با مال و منال . هرچه فكر كردم ، ديدم چنين شاهزاده‌اى در مازندران نيست . بارى فردا آمد كه ، شاهزاده از خيال مكه منصرف شد و مىگويد مىخواهم بروم در بنادر و سواحل دريا ، معدن بدست بياورم و در اين باب فرامينى و احكام دارد . از قضا همان روز كشتى ميل وارد

--> ( 33 ) - اشاره‌ايست به قصيدهء معروف خاقانى به مطلع : هان اى دل عبرت بين از ديده عبر كن هان * ايوان مدائن را آئينهء عبرت دان ( 34 ) - جهت اطلاع از ساير وقايع پس از مراجعت حسين قلى خان از كربلا ، به « ضمائم خاطرات » مندرج در انتهاى همين باب رجوع كنيد .